تیغ بر پرنیان به قلم نارسیس زد ای آر
پارت یک :
دخترک؛ نفس نفس زنان خود را از کمرکش تپه بلند، باال کشید و از ارتفاع نه چندان زیاد زیر پایش، به همه جا چشم چرخاند.
دانه درشت عرقی را که از روی پیشانی اش به سمت گونه های سرخش راه باز میکرد، با پشت دست پاک کرد و ناامیدانه فریاد زد:
_هاجر هووووووی....
صدایش همچون أواره ای بی سر و صاحب، همه جا پیچید و بار دیگر به خودش باز گشت؛ اما خبری از هیچ یک از همراهانش نشد. انگار باز هم از دختران آبادی بازی خورده بود!
قلبش، حتی از فکر به روزهای مشابهی که اینگونه رها شده و تک و تنها به خانه بازگشته بود، گرفت و سنگینی غم غریبانه دلش، وادارش کرد همان جا روی زمین بنشیند.
حوالی بعد از ظهر بود و از باالی تپه های بلند مجاور به آبادی کوهپایه انوارطالیی خورشید همچون رشته هایی از گالبتون و زر، بر سر خانه های کاهگلی میپاشید. کوه بلندی که درست باالی سر روستا قد علم کرده و تا حدودی بر آن سایه افکنده بود، همچون خدایان باستانی، عظیم و پر قدرت، به نظر میرسید و دل هر بیننده ای را از هیبت خود میلرزاند.
از آنجایی که شب گذشته باران خوبی باریده و صاعقه های پی در پی، پهنه ی آسمان را دریده بودند، امروز دخترکان آبادی به دنبال کمنگوش های کوهی)نوعی قارچ( روانه دشت و صحرا میشدند تا سهم اجاق های خانه های کوچکشان را از دامن گسترده طبیعت گلچین کنند. او نیز همچون همیشه به دنبال دوستی و الفت با هم سن و ساالنش، دل را به دریا زده و با وجود تمام دردسر ها، با دختران همراه شده بود. غافل از اینکه باز هم قرار است در میانه راه همچون وصله ای ناجور او را از خود برانند و تنهایی ابدی اش را یادآورش شوند.
تکرار واژه ی تنهایی قطره اشکی از چشم های سیاه و خمار دخترک غنیمت گرفت و مژگان پر و بلندش را تر کرد؛ اما سرمای نسیمی که از جانب کوه های طالقان می وزید، خیلی زود به جانش نشست و با ترسی که از تنها ماندن در این مکان نا آشنا داشت دست به یکی کرد تا هر چه زودتر عزم بازگشت کند.
با این فکر از جا بلند شد و در حالی که با وحشت همه جا را می پایید دامن پر چینش را با دست تکاند؛ در همین حین صدای سوزناک نی، سوار بر باد اندک اندک از راه رسید و دخترک را از تکاپو انداخت. انگار قلب پرغمش با شنیدن آن نوای آسمانی کمی آرام گرفته بود.
پیش از آنکه تصمیمش برای بازگشتن را به یاد بیاورد، قدم هایش با احتیاط به سمت صدا حرکت کردند، شاید هم این دلش بود که اینگونه بی اختیار به سمت آنچه که با غم بزرگش هم نوا بود پا برهنه میدوید!
کمی دورتر صدا به وضوح بلند تر شد و با وجود ترسی که دخترک را به سلطه خود در آورده بود، همانجا پشت تکه صخره ای خزه گرفته پناهنده شد. تصمیم داشت کمی، فقط کمی به صدای نی گوش بدهد و بعد تمام مسیر را دوان دوان به سمت آبادی بازگردد.
درد نی بی انتها بود و نوازنده چنان سوزان مینواخت که بار دیگر قطرات اشک را مهمان چشم های زیبای دخترک کرد. پیدا بود که دل بی نوای نی نواز هم مملو از درد است که این چنین جگر سوز هر آنچه که در سینه خود انباشته بیرون میریزد.
دخترک چشم بسته بود و از ته دل؛ اما بی صدا اشک میریخت، با این همه، حال و هوایش خوش بود، گویی تمام درد ها صف بسته بودند و یکی یکی از چشم هایش پایین میچکیدند؛ تا رهایش کنند از بند دلشکستگی هایش؛ اما افسوس که این حال خوش زیاد دوام نیاورد و چشمان دخترک با
شنیدن صدای خرخر وحشیانه ای از نزدیکی خود تا آخرین حد ممکن باز شدند!
سگ بزرگ و سیاه، با دیدن وحشت آشکار دخترک بیشتر جرات گرفت و به جلو جست؛ سپس از فاصله ای نزدیک رو به تن جمع شده از ترس دختر بیچاره شروع کرد به پارس کردن!
صدای واق واق سلطان به سرعت سیاوش را از چاه خاطرات تلخش بیرون کشید و توجهش را به سمت صخره کوچک کنار چشمه جلب کرد. از نحوه پارس حیوان میشد فهمید که متوجه حضور چیزی در آن حوالی شده و این یعنی باید خود دست به کار میشد.
با این تصور نی، آن یار و همدم همیشگی را در جیب بغل شولایش(شولا: نوعی لباس چوپانی)جا داد و چوب به دست، به سمت صخره دوید. اگر گرگ به گله میزد تمام هست و نیستش یک جا بر باد میرفت!
سلطان که نزدیک شدن صاحبش را احساس کرده و شیر شده بود، با شدت بیشتر پارس کردن را از سر گرفت و دخترک سرش را جوری بین دست هایش فشرد که انگار میخواست خود را با زمین یکی کند!
سرعت قدم های بلند سیاوش به محض دیدن دخترکی که آنطور بی پناه به نظر میرسید، کم شد و رو به سلطان تشر زد:
_برو عقب حیوان... برو عقب....
سلطان با شنیدن لحن عصبانی صاحبش به سرعت عقب کشید و هوشمندانه به سمت گله دوید.

لطفا صبر کنید...

ملیکا
0خیلی عالیی